با خواهش هه مو سو از كاهن بزرگ زمينه ديدار هه مو سو و بانو يو هوا اماده شد و اين دو عشق قديمي بعد از بيست سال همديگر را ملاقات كردند.

http://www.free2upload.com/img008/lrbn77qan0s0yx87cvu.jpg

يوهوا: حتي اگر خواب باشم و اين روح هه مو سو باشد كه مرا در آغوش كشيده باز هم خوشحالم. كاش مي دانستي اين سالها با غم فراغ تو چه كشيدم.

http://www.free2upload.com/img008/48sxgn42lb30yc29lzwm.jpg

شروع قسمت 12:
هه مو سو و يوهوا با هم به كوهستان چومو مي روند و در دل طبيعت از سالهاي فراغ مي گويند.
بانو از اخرين ديدار كه هه مو سو نابينا بود و نتوانست بانو را ببيند تا به او بگويد از او باردار شده مي گويد. و به او مي گويد نام پسرمان را به خاطر اينكه يادگار كمان داري تو بر او بماند جومانگ گذاشتيم. و از هه مو سو مي خواهد كه بقيه عمرشان را با هم بگذرانند.
ولي هه مو سو مي گويد پدر جومانگ هماني هست كه او را بزرگ كرده و......

http://www.free2upload.com/img008/12p9zi9f2cax7tzc82im.jpg
و همديگر را در آغوش مي كشند و به ياد گذشته اي كه از هم دور بودند همديگر را مي بويند و مي بوسند

http://www.free2upload.com/img008/q6o4tf18ntcjljr27h.jpg

شب هنگام يوهوا در قصر به چيزي كه فقط فكر مي كند هه مو سو و بازگشت به زندگي با اوست

http://www.free2upload.com/img008/6gt3bskqh5brbt6qy4de.jpg

و هه مو سو هم در كلبه در كوهستان به بانوي خود و پسرش كه الان در كنار اوست فكر مي كند.

http://www.free2upload.com/img008/2mzq80gyw4fye3xjaib9.jpg

بانو به ديدن شاه مي ايد و به او مي گويد كه هه موسو را ديده و اجازه بده كه بقيه عمرم را با او زندگي كنم.

http://www.free2upload.com/img008/pnpp0cqfke3pt28nytw.jpg

شاه او را نوازش مي كند و مي گويد هميشه فكر مي كردم كه اگر هه مو سو زنده بود او را در جايي مستقر كنم و تو به زندگي با او ادامه دهي. حالا كه او زنده است به ديدار او برو

http://www.free2upload.com/img008/m2f6b4yo90nro8mrwuy2.jpg

جومانگ مهارتش در جومانگ شدن كامل مي شود و در آخرين تمريني كه با استاد خود دارد تير اندازي در جنگ را تمرين مي كند.

http://www.free2upload.com/img008/fu379bukv4pp6274lp7l.jpg

استاد شاگردش را در تیر اندازی رگباری راهنمایی می کند و خود به او تمام فنون را یاد می دهد. انگار هه مو سو می داند که امروز اخرین روز تمرین است.

http://www.free2upload.com/img008/o97vw7f2qi7y8eyulyu.jpg

همه تیر های استاد نابینا به سیبل می خورد و جومانگ مهارتی بر مهارت هایش افزوده می شود.

PardisFun.Com

هه مو سو از شاگردش می خواهد که به دیدن مادرش برود و او را تنها نگذارد و به او می گوید من موفق نشدم از زنی که به من متکی بود دفاع کنم مواظب باش تو اینطوری نشی

http://www.free2upload.com/img008/0qec7p1f5rninztdm6.jpg

جومانگ در اخرین لحظه های دیدار هنوز هم به فکر استاد است و به او وعده ضیافتی رنگین را می دهد

http://www.free2upload.com/img008/ndug1385vltj71tpvq9l.jpg

ان طرف داستان دو شاهزاده با نقشه وزير اعظم سپاه را براي كشتن هه مو سو فراهم كرده و تا پشت كوه چومو امده اند

http://www.free2upload.com/img008/o5qrwt417opqefg5ecjz.jpg

شاه كه راضي شده يوهوا را به هه موسو بسپارد براي بدرقه انها به كوهستان مي ايد

http://www.free2upload.com/img008/t2ezfyukvn7zlfpnws4.jpg

جومانگ در راه ديدار مادر است كه ۳ برادر را مي بيند و به او مي گويند كه سپاهي براي گرفتن تو به كوهستان مي امدند جومانگ دوان دوان سعي مي كند خود را به كوهستان برساند

http://www.free2upload.com/img008/ccs4u3jlsryk4rog74t.jpg

و هه مو سو توسط حس خود متوجه مي شود كه افراد زيادي براي كشتن او امده اند. پس خود را براي جنگ اماده مي كند.

http://www.free2upload.com/img008/3djji4pxj7fsbbuqouhd.jpg

جومانگ وقتي مي رسد كه استادش در دايره سربازان محاصره شده است و در بالاي تپه دو شازده را مي بيند كه افراد را براي كشتن استادش رهبري مي كنند.

http://www.free2upload.com/img008/4u2mr56xi4aq6cgs0d.jpg

۳ برادر براي اينكه جومانگ به ميان سربازان نرود و جان خود را از دست ندهد او را بيهوش مي كنند.

http://www.free2upload.com/img008/rrusm8xnfbyh8eurzk2.jpg

سربازان وقتي با قدرت عجيب هه موسو روبرو مي شوند به طرف او تير اندازي مي كنند. و هه مو سو بنيانگذار ارتش دامول پدر جومانگ و شوهر يوهوا تير باران مي شود.

http://www.free2upload.com/img008/u7f68tu81mza723mvmja.jpg

در اخرين لحظه هاي مرگ به ياد خاطرات شيرين زندگي اش مي افتد

http://www.free2upload.com/img008/rp95v5jm9fge3z8cpra.jpghttp://www.free2upload.com/img008/tdrfnhai03x3tdvo6671.jpg


و شاهزاده خوشحال از مرگ هه موسو

http://www.free2upload.com/img008/k97ngk040ix52w63my6.jpg

شاه و يوهوا وقتي به بالاي كوهستان مي رسند با صحنه اي عجيب روبرو مي شوند

يوهوا وقتي پيكر بي جان و تير باران هه موسو را مي بيند نزديك است كه قالب تهي كند.

http://www.free2upload.com/img008/b9u758a967ygsgbekuqg.jpg

او را در اغوش مي كشد و شاه هم به سراغ رفيقي مي ايد كه ۲۰ سال پيش فكر مي كرد او مرده است و حالا كه فهميده او زنده است باز هم دير مي رسد و او را نمي بيند....

http://www.free2upload.com/img008/fpoj8ulowgkdod457yz6.jpg

جومانگ به هوش مي ايد و از حال استاد مي پرسد.... استاد مي ميرد.......

http://www.free2upload.com/img008/y25l9qdb6cd9wdq1pzd3.jpg

و وقتي به كوهستان مي رسد فقط شمشيري را مي بيند كه در دستان استاد ديده بود.

http://www.free2upload.com/img008/1sdmuqyn2a43bq58p9js.jpg

و اين تنها يادگار استاد است.در اين غم اگر جومانگ بميرد هم كم نيست

http://www.free2upload.com/img008/7n9n71av8ybt2o42nc9.jpg

شاه و بانو جسد هه موسو را  بر بالاي تخته سنگي بر بالاي كوه مي برند.

http://www.free2upload.com/img008/qxcpcsn7nzji0j96kp5.jpg

و به وصيت خود هه موسو جسد او را در كوه رها مي كنند تا غذاي پرندگان شود.

http://www.free2upload.com/img008/ufnx7d06jciwmuaxkg7x.jpg
مراسم تشييع فرماندهي كه روزگاري همه از او حساب مي بردند چه ساده برگزار مي شود. بانو يوهوا هنوز در شك از دست دادن هه موسو است انگار ۴۸ ساعت خوابيده و نيمه اول خوابش شيرين و نيمه دوم تلخ بوده است.

http://www.free2upload.com/img008/61kkdge8wyufxnjgogqy.jpg

كاهنه قصر كه جريان مرگ هه موسو را مي فهمد به وزير شك مي كند و سر او داد مي زند كه چرا بدون اجازه چنين كاري كرده كه ممكن است به بويو اسيب برساند

http://www.free2upload.com/img008/m1ujhvks2xleduxt0vzh.jpg

جومانگ شك زده است..شك زده مرگ عزيزترينش و به ۳ برادر مي گويد از پيش من برويد من نمي توانم برادر بزرگ شما باشم هر كس پيش من امده اسيب ديده برويد....

http://www.free2upload.com/img008/ctvmc73p7q7syfbu6q4f.jpg

ملكه و برادرش هم با شنيدن خبر مرگ هه موسو و اينكه يوهوا بيمار است بسيار خرسند هستند

http://www.free2upload.com/img008/wpf51j5nmgns964jmps.jpg

ملكه براي زخم زبان زدن به يوهوا بر بالين بيمار او مي رود.

http://www.free2upload.com/img008/q9kegovfnz4b9jm5vzg.jpg

اين درد و رنجي كه مي گفتم بايد بكشي تازه شروع شده است...پس بنشين و تماشا كن!!!!!

http://www.free2upload.com/img008/kvsrn9575okvjocrws6.jpg

به شاه خبر مي دهند كه شاهزاده سپاه را از قصر بيرون برده بود

http://www.free2upload.com/img008/135d2w3wnpesgrp997nl.jpg

و شاهزاده ها هولناك از اينكه شاه فهميده

http://www.free2upload.com/img008/nc9w3jl3wj9i76gdwdv.jpg

شاهزاده كوچك مورد بازخواست قرار مي گيرد ولي حرفي براي گفتن ندارد

http://www.free2upload.com/img008/3b0vzr9rrx2ede81khz.jpg

كه شاهزاده بزرگ ميان جان او مي رسد و همه تقصيرات را بر گردن مي گيرد و مي گويد من هه موسو را براي نجات بويو كشتم. كه شاه حسابي خشمگين مي شود ولي از كشتن او سرباز مي زند .

http://www.free2upload.com/img008/lmhj14fiktyv7oily64k.jpg

گاهي به صداقت گيو وا در دوستي اش با هه موسو شك مي كنم... اگر او را دوست داشت چرا قاتل او را نكشت؟؟ شما مي دانيد؟؟

http://www.free2upload.com/img008/rp7gkrayobxv5keueeut.jpg

تنها كاري كه مي كند به شازده مي گويد از جلوي چشمان من دور شو...

 http://www.free2upload.com/img008/rbqjko2e47zui9j24s18.jpg

وزير به شاهزاده بزرگ اداي احترام مي كند و مي گويد الحق كه فقط شما لايق پادشاهي هستيد از همين الان روي من حساب كنيد.

http://www.free2upload.com/img008/s5mj6uz36lnrggl98ztf.jpg

شاه بر بالين بيمار همسري كه هيچ گاه به كام او نرسيده مي ايد و از او مي خواهد كه خوب شود.

http://www.free2upload.com/img008/ntn8htb43x8779se8moe.jpg

به جومانگ بگوييد به قصر بازگردد...

http://www.free2upload.com/img008/mtkotwtieet370hlrite.jpg

سوسونو به محل زندگي جومانگ مي ايد و از حال او مي پرسد كه مي گويند بعد از ان جريان فقط شراب مي خورد و هميشه مست است. او هم پول زيادي براي تهيه شراب جومانگ به انها مي دهد.

http://www.free2upload.com/img008/9fl2egwcqb86amt0da9r.jpg

جومانگ اكنون به يك زن باز خوش گذران ولگرد كه هميشه در مستي به سر مي برد تبديل شده روزها در كافه ها با دختران ... به سر مي برد و هميشه مشغول نوشيدن

http://www.free2upload.com/img008/rqwtrc1y98nq6vgb6exj.jpg

گروه تجاري سوسونو  هنوز دنبال اين هستند كه موپال مو را راضي كنند تا امور شمشير سازي را به انها ياد دهد.

http://www.free2upload.com/img008/r23pz56j67eld06mtkp.jpg

اين بار او را به بهانه اينكه دفعه قبل مي خواستيم امتحانت كنيم به خانه خود مي كشانند.

http://www.free2upload.com/img008/7kjdhck821zzb3in6oe.jpg

دوست همقصري جومانگ سراغ شاهزاده را مي گيرد.

http://www.free2upload.com/img008/cm2piep5g5u2rxn701kh.jpg

جومانگ هر شب خواب مرگ استاد را مي بيند و نيمه شب از خواب مي پرد.

http://www.free2upload.com/img008/zaghdk2yi9vwg832kweb.jpg

او روزها در كافه و شبها در بستر دختران است. دوستش به ديدن او مي ايد ولي او را غير قابل انتظار مي بيند.

http://www.free2upload.com/img008/u2wi98amd4ltqd27vf.jpg

هر وقت هم كه مست نيست در قمارخانه ها مشغول قمار است.

http://www.free2upload.com/img008/gwgrlxi0xd5hr15snz1.jpg

از قصر برايش خبر مي اورند كه شاه دستور داده به قصر بازگرد كه لو مي گويد به شاه بگوييد من هنوز لايق بازگشت به قصر نيستم

http://www.free2upload.com/img008/0jl7paf7ki5lkji2hus.jpg

همين موضوع را به گوش شاه مي رسانند

http://www.free2upload.com/img008/jjrrcaq8s2lx2h6mko.jpg

شب هنگام كه جومانگ در راه بازگشت به خانه است توسط ماموران دوچي دوره ميشود تا او را بكشند

http://www.free2upload.com/img008/dqo39rus82mii9v16s9.jpg

در اين هنگام شاه ناظر او و شمشير زني اوست.....

http://www.free2upload.com/img008/zylorr81stwxrsu174m.jpg

در قسمت بعد:

بر سر جومانگ مست چه خواهد امد؟؟؟

به قصر باز خواهد گشت؟؟؟

------------------عکسهایی منتخب وزیبا از قسمت دوازدهم--------------------

---------------------------- قسمت دوازدهم جومونگ و روایتی دیگر------------------------

قسمت دوازهم : مرگ هئ موسو

یوهوا هئ موسو را میشناسه و صداش میزنه و هئ موسو هم جریانو میفهمه و خلاصه مراسم اشک ریزون و ابراز احساسات و از این حرفها که یوهوا میگه حتی اگه روحت هم باشه من راضیم که الان بغلم کرده باشه اما هئ موسو چشمی برای اشک ریختن نداره

و بعد میرند توی کوهستان و یوهوا میگه که وقتی توی هیون تو بودی امدم بهت بگم بابا شدی ولی دیدم آویزونت کرده بودن و کور بودی گوموا هم نذاشت بهت بگم من هم بچه ات را به یاد تو بزرگ کردم اون بابای نامرد گوموا تو رو به این روز انداخت من هم راهی نداشتم رفتم پیش گوموا تا بچه مون بزرگ کنم تا بعداً انتقام تو رو بگیره  لسمش جومونگه هئ موسو میگه خوب جومونگ یعنی کماندار افسانه ای یعنی اون پسرمه یوهوا میگه مگه دیدیش هئ موسو میگه پس فکر کردی کی از زندان نحاتش داد .من بیست سال توی اون خراب شده بودم یوهوا میگه الان میخوام برم به جومونگ همه چیو بگم باید از این به بعد پیش هم زندگی کنیم که هموسو میگه نه من که در حق اون پدری نکردم بزار گوموا پدر اون باشه اون جومونگو بزرگ کرده من باید از بویو برم وجود من هم به ضرر سه نفرتون و بویوه

شب هم هئ موسو در حال احساس کردن جومونگه و افسوس میخوره که چشم نداره بچه شو ببینه و میگه قربون پسرم برم که خون من توی رگهاشه جومونگ هم متوجه میشه میگه این اوسا امشب چرا احساساتی شده

شاه گوموا هم چند روز زده توی کار مشروب خوری که یوهوا میاید پیشش و زانو میزنه و از محبتهایی که چند سال اخیر شده تشکر میکنه و میگه من امروز هئ موسو را دیدم میخوام باهاش برم زندگی کنم اجاز بده برم گوموا هم مرام رو میکنه و میگه من از اول دنبالش هئ موسو بودم تا وقتی پیداش کردم دستون دوباره تو دست هم بزارم الان خودش کجاست من باید باهاش حرف بزنم کجا میخواید برین همینجا توی بویو براتو جا درست میکنم .دیگه خواهشن گریه نکن که دلمو میکشنی

جومونگ هم در حال تمرین با کمانه که تک تیر کار میکنه هئ موسو میگه وقتی تعداد دشمن بالا رفت هر چه قدر با فدرت تیر بزنی تک تیر فاید نداره بده من تا رگبار زدنو بهت یاد بدم

هئ موسو هم مختصات سبیلو از جومونگ میپرسه و به یاد گذشته تیرها رو میزنه زمینه و تند تند پرتاب میکنه که همه شون به سیبل میخوره و به جومونگ میگه بیا بزن ببینم

جومونگ هم جو گیر میشه و میاید مثلاً مثل هئ موسو تیرها میزنه زمین ولی یکی در میون میخوره به سبیل هئ موسو میگه برای شروع خوبه که جومونگ هم بی خبر از جربانه میگه این مهارتو از پدرم ارث بردم اخه مامانم برای همین اسمم گذاشته جومونگ که هئ موسو خنده اش میگیره و توی دلش میگه منظور مامانت من بودم اخه بابا گوموات شمشیر زنه اون از تیر کمان چیزی بارش نبود

توی راه هئ موسو جومونگ نصیحت میکنه و میگه من خیلی وقت پیش آرزوهای بزرگی داشتم ولی این شده حال و روزم تو باید حواست جمع باشه اگه از کسی که دوستش داری نتونی مراقبت کنی چطور میخواهی بعداً مملکت داری کنی .از مامانت به خوبی نگهداری کن الان هم مامانت نگرانته برو دیدنش جومونگ میگه اول غذا درست میکنم بعداً میرم که هئ موسو میگه نه همین الان برو جومونگ هم با ذوق وشوق راه میوفته که هئ مو سو میگه نمیخواد تند بری اروم برو که برگردی

جومونگه میگه باشه وقتی برگشتم هم مشروب میارم هم غذا تا باهم بخوریم و میره و هئ موسو دوباره از اینکه چشم نداره خیلی ناراحت میشه .انگار هئ موسو هم فهمیده که این آخرین ملاقاته

کمی اونطرفتر هم تسو قشون رو آماده کرده تا برن سراغ هئ موسو .عامل اصلی این طرح ازنظر خودش بشدت حماسی هم میاید اونجا تا از مرگ هئ موسو مطمئن بشه

به همین موازات گوموا و یوهوا هم به سمت کوهستان راه میوفتن .

توی راه ماری و هم قطاریهاش هم جومونگو می بینند و میگند ما اومدیم تا بهت بگیم در ری سربازها داشتند میرفتن کوهستان جومونگ هم که نگران اوسا میشه سریع گرد میکنه و برمیگرده کوهستان

هئ موسو هم میاید بیرون خونه از دور متوجه قشون کشی میشه و آماده میشه

درگیری شروع میشه ولی با اون همه نفرات حریف هئ موسو نمیشند

جومونگ و دار و دستش میرسند و جومونگ هم که میبینه قشون کشی کار شازده هاست غیرتی میشه و میخواد بره کمک هئ موسو که ماری و هیپبو جلوش میگیرند و اویه هم میزنه پس کردنش تا بی هوش شه

در میدان نبرد هم تلافات بالا میره و سربازها درو میشند و کار با تیر کمان پی گیری میشه (مرگ یوم مون) که هئ موسو دیگه کم میاره

 تسو هم به خیال خودش در یه اقدامی حماسی تر کار هئ موسو را تمام میکنه

گوموا و یوهوا هم تازه میرسند اونجا که با صحنه تراژدیک روبرو میشند و گوموا هم که گریه اش رو به اسمون میره

جومونگ هم به هوش میاید و وقتی موضوع را میفهمه میره یه کوهستان و کولی بازی در میاره که هر  چی هم داد بزنه فاید نداره

گوموا هم جسد هئ مو سو را میره روی قله کوه چان مو و یاد دورانی که با هئ مو سو بود میوفته که هئ موسو میگه با اینکه من قهرمان پناهنده ها هستم حس میکنم  نمیتونم اونها را رو به سرانجامی برسم این منو میترسونه اگه به خاطر تو نبود خیلی وقت پیش دست از کار می کشیدم میرفتم برای خودم  گوموا هم در نوشابه را باز میکنه و میگه اگه تو نبودی من هم به اینجا نمیرسیدم  انوقت فقط توی قصر بودم زندگی راحت و ساده ذاشتم اما الان بهترین دوران زندگی را پیش تو و اینجا میگذرونم  .هئ موسو هم به گوموا میگه اگه من یه روز مردم ازت میخوام مراقب یوهوا باشی اون به غیر از من کسیو نداره اگه من مردم بدنم را نسوزون بزار وی توی کوه بمونم تا هم کرکسها فیضی ببرن و هم بتونم از اون بالا سرزمینی که قبلاً از دست دادیم را ببینم

یوهوا هم هنوز هئ موسو را ول نمیکنه که گوموا میگه بابا اینقدر بالا سر این بدبخت گریه نکنه بیشتر عذابش میدی و میگه بیان ببرندش که اینقدر گریه میکنه تا غش میکنه

 بعد از اجرای مراسم ترحیم و تدفین یومی یول به وزیر بو میگه کار خود ناکست بود درست نمیگم حالا اگه خدایات سنگمون کردن چه کنیم وزیر بو میگه بهتر از این بود که هانیها بویو را نابود کنند یومی یول میگه فعلاً باید فکر خودمون باشیم که شاه خودمونو نابود نکنه  وزیر بو میگه من که هیچ وقت از مرگ نمیترسم ولی میخوام ببینم شاه پسر خودشو میکشه یا نه یه سناریو فیلم هندی ترتیب دادم توپ

جومونگ هم زیر مشکلات کمرش خم میشه و فکر میکنه بختون نحسه و میگه شما دیگه با من دوست نیستین .استادم بیست سال توی زندان بود کسی نکشتش اما یه ماه من رفتم پیشش مرد شما هم اگه با من باشین میمیرید برین به زندگیتون برسین اما یوگی و دوستان میزنند تیریپ لوطی گری و میگن ما تا آخر هستیمت

در همین راستا در قصر هم ملکه و دادشت خیلی کیف میکنند و ملکه میگه اون بلایی که توی این چند سال سر من اومد خدا یه روزه سر یوهوا اورد تا بفهمه وقتی شوهر یکیو ازش میگیری چه حالی داره حالا نوبته من برین براش دارو بیارین تا نگن ما قصد و قرضی داریم

اونطرف یوهوا هم روبه قبله شدنهاش در این فیلم شروع میشه و اعتصاب غذا کرده و رو به موت شده که ملکه دارو بدست با زور میره سر بالینش و میگه بلند شو ببین برات دارو اوردم و بعد توی دلش میکنه من دردتو میدونم چیه صبر کن ببین این اولشه من میخوام چند برابر تلافی کنم فقط شانس بیار بلند نشی

ژنرال هوک چی به شاه میگه روزی که هئ موسو را کشتن از سرباز خونه یه گروه سرباز برای تمرین بردن بیرون قصر ولی کسی چیزی به من نگفته من مشکوکم که شاه میگه اون افسر مسئول گروه بیار ببینم

یونگ پو هم تا میفهمه دست و پاشو گم میکنه و میره پیش تسو میگه بدختمون کردی چرا نگفتی اون طرف هئ موسو بود اون افسره که سربازها رو برامون جور کرده بازداشت کردن دیگه سیلی مرگو خوردیم  تسو میگه نترس من همه مسئولیتشو به عهده میگیرم تو فقط سوتی نده بابا میدونه تو عورضشو نداشتی

یونگ پو میره برای محاکمه و باباش میگه خوب سربازها بردی کوهستان یونگ پو هم هنوز سیلی اول نخورده میاد همه چیو بگه که تسو میاد اونجا میگه کارمن بوده همه برین بیرون تا بگم

تسو هم در محفل خصوصی به بیان اونچه که انجام داده میپردازه و میگه من کشتمش خوب کاری هم کردم گوموا هم شمشیر میکشه و عن قریبه که سر تسو را بده دستش که تسو میگه به خاطر شما و کشور این کارو کردم اکثر کله گنده ای بویو نجات بافته هئ موسو بودن اگه میفهمیدن اون زنده ست اونوقت جنگ با هان راه میوفتاد من به جای شما این کارو کردم حال اگه میخواید منو بکشید گوموا هم که نمیتونه پسرشو بکشه میگه زود از جلوی چشم گمشو

تسو میره بیرون که وزیر بو رو میبینه و میگه حال کردی چطور قضیه را جمع کردم وزیر بو هم که از درایت تسو خوشش اومده خیلی کیف میکنه و میگه فقط تو شایسته حکومت کردن در آینده هستی از الان روی من حساب کن

شاه هم که از خودی ضربه خورده و نمیتونه کاری بکنه میره پیش یوهوا دلداریش میده وبعدش به سونگ جو میگه برین این جومونگ یتیم شده را پیدا کنید تا مامانش خودشو نکشته .تا این قسمت هنوز مشخص نشده که فرماندار گارد سلطنتی کی هست و کجاست

سوسونو که میدونه جومونگ چه حال و  روزی داره به ماری پول میده و میگه این پولو بدین به جومونگ تا مشروب بخره .این دردش به مرور زمان خوب میشه .سایونگ هم به سوسونو گیر میده که سوسونو میگه صبر کنید این بعداً یه چیزی میشه ببینید من کی گفتم

این روزها هم جومونگ وقتشو به یللی تللی میگذرونه و به دخترهای اونجا میگه من شازده بویو ام اونها هم فکر میکنند که مسته کم نمیارند و پابه پاش میرند موسونگ که خودش این کاره است به ماری میگه این دیگه رو منو سفید کرده باید فکری براش بکنیم که ماری میگه بزار چند روز بگزره ببینیم چی میشه و پول میده به موسونگ و میگه مراقبش باشه

موسونگ هم زود پولها را میزنه توی قمار تا سرمایه گذاریشون کنه و زیاد بشن

رییس پیل هم با هزار دردسر و زحمت موپالمو میاره پیش یون تابال و یون تابال بهش میگه جوش نزن می خواستم امتحانت کنم  نمیخواد چیزی یادمون بدی بلکه میخوام چیزهایی یادت بدم که سر موپالمو کلاه میره

هیپبو و ایوه هم یه نبرد نمایشی برای محافظها گذاشتن که بویونگ میاد اونجا و هیپبو هم سریع اویه میندازه روی زمین . بویونگ سراغ جومونگ رو میگیره که به غیرت اویه بر میخوره و میگه اون الان توی کازینو با زنها میگرده بیان این هم کسی که تو سنگشو به سینه میزنی

جومونگ هم خواب هئ موسو را میبینه و اعصابش خورده میشه و  همه چیو به هم میریزه

تا وقتی میفهمه بویونگ اومده اونجا خجالت میکشه و سریع خودشو جمع میکنه و میگه میبینی زدم مثل سابق تیریپ بی هولی من به هیچ جا نمیرسم هر چه تلاش کنم فایده نداره هر کی با من میگرده بدبخت میشه تو هم دیگه پیشم نیا تو که تجربه اشو داری

جومونگ میره سر میز قمار و به موسونگ میگه بده من شانسم خوبه و موسونگ میگه برو بچه خودتو بدخت نکن منو نمیبنی جومونگ میگه خیالی نیست .همین موقعه هانگ دانگ هم میاد اونجا و متوجه حضور جومونگ توی مسافر خونه میشه

در مقرر دوچی جلسه ای با حضور یونگ پو و داییش برگزار شده و دوچی از رسیدن شمشیرها تشکر میکنه و میگه اونها را به اوک جی فروختم یونگ پو هم که ترسیده میگه اونها دشمن ماند اگه لو بریم به خاک سیاه میشینیم که داییش میگه نترس من بهش گفتم .هان دانگ هم میاد اونجا و جریان جومونگو میگه

جومونگ هم افتاده روی دور و همه پولها را کاسب میشه و میخواد ادامه بده که سونگ جو میاد اونجا

جومونگ به سونگ جو محافظ شاه میگه من الان خودم فهمیدم که چقدر خنگم اخه منو چه به شازده ای برو به پدرم بگو وقتی آدم شدم بر میگردم .الان هم افتادم روی دور میخوام بازی کنم بزار دوزار کاسب شیم

سونگ جو هم میره پیش گوموا میگه کجایی که ببینی پسرت چه آدم مفنگی شده  

جومونگ و موسونگ هم مست میرند سمت خونه که هان دانگ و افرداش به دستور یونک پو جویای احوالشون میشند که جومونگ که دست بزنش خوب شده دست به کار میشه 

همین موقعه شاه هم میاد اونجا و جومونگ میبنه و از خودش میپرسه این همون جومونگ خودمونه